lovelife
lovelife



رمان یک شنبه ی غم انگیز

یخ زده ام .درست لحظه ی آخر توی خیالم صداش از دور به گوشم میرسه انگار اسمم رو صدا می زنه.
.چقدر صدای بم و گرمش رو دوست دارم. همون صدای گرم همیشگی, مثل وقتهایی که همراه پیانو زدن می خوند . چقدر صدای بم و گرمش رو دوست داشتم.صدا کن مرا صدای تو خوب است.صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید. صدا کن مراصدا کن مرا........خونه ی پانی مثل همیشه شلوغه پر از سر صدا ,با کلی مهمون جدید که دسته دسته مشغول حرافی و قهقه های بی سر وته اند. چشمم بین غریبه ها دنبال یه قیافه آشنا میگرده اما انگار اینجا هم هیچکس آشنای من نیست و من انگار معتاد به این غریبه ها شدم . آنیتا با اون لبخند گل وگشادش میاد طرفم همراهش دو تا مرد میانسال هست - وای سلام رها جان. توام که اینجایی کلک . دوباره قراره آشوب به پا کنی دیگه- سلام تا تو اینجا هستی من ادعایی ندارم عزیزم- بزار اول معرفی کنم تا بعد . رها جون دوست نازم , مهندس بهزاد امیری که تعریفشون رو قبلا برات کرده بودم ایشونم برادرشون بهروز - از آشناییتون خوشحالم- منم همینطوربهروز جلوی خدمتکاری رو که سینی به دست داره رد میشه رو میگیره گیلاسی رو به دستم میده و خودش زودتر از بقیه گیلاسش رو بلند میکنه- به افتخار این آشنایی دل انگیززهر خندی می زنم فکر میکنم" واقعا که چه آشنایی دل انگیزی فقط اگر واسه چند ثانیه هم که شده نگاه هیزت رو از روی من برداری".گیلاس رو بلند میکنم و به لب میبرم. یکی از دوستای آنیتا از پشت به شونه اش میزنه, آنیتا بر میگرده و با شوق شروع به احوالپرسی میکنه . تا نگاه بقیه متوجه این تازه وارده گیلاس رو توی گلدون پشت سرم خالی میکنم . سرم رو که بالا میگیرم نگاهم توی یه جفت چشم سیاه قفل میشه, صاحب چشم ها داره با لبخند استهزا آمیزی خیره خیره نگاهم میکنه ,برام سری خم میکنه. سعی می کنم بی توجه رومو برگردونم .حالا که جمع شلوغ تر شده با عذر خواهی ساده ای از بقیه فاصله می گیرم , مثل همیشه یه گوشه می ایستم و بی اون که ببینم به دیگران نگاه میکنم . تو افکار سیاهم غرقم که صدایی منو از جا می پرونه .- بفرمایید .صدای صاحب چشمای سیاهیه که چند لحظه پیش من رو زیر نظر گرفته بود . چه چشم های گیرایی , چه نگاه عمیقی . با یه لبخند مسخره به من خیره شده . توی دستاش دو تا گیلاس مشروبه که یکیش رو به سمت من دراز کرده . یکی از لبخندای عروسکیم رو تحویلش میدم و بی خیال گیلاس رو ازش می گیرم.- برای باز کردن باب آشنایی بد نیست. با چشماش به گیلاس توی دستش اشاره میکنه- ظاهرا شما همچینم معطل بهانه نمی مونین. - من معطل هیچی نمی شم.پوزخندی صورتم رو پر میکنه . عجب اعتماد به نفسی. اینم ظاهرا یکی از همون طبلهای تو خالیه .از اون نامرداش هم هست دیده سر گیلاس قبلی چه بلائی آوردم میخواد مسخره ام کنه .- نترسین مسموم نیست . گیلاس خودش رو به لب می بره و یه جرعه می خوره .یه نگاه به گیلاس توی دستم می ندازم . مردد می مونم چی کار کنم . گیلاسش رو به طرفم دراز می کنه و با پوزخندی میگه این یکی امتحان پس دادست حیف که دهن زدست .نفسم رو بیرون میدم و می گم :- مسمومتر از سم هم مگه میشه؟یه ابروش رو بالا میده و نگاهش از نوک انگشتای پام تا صورتم رو ورنداز میکنه . یه لبخند کج توی صورتش میشینه که خودش به اندازه کافی گویا هست .- من متین اعتمادیم .با همون حالت مطمئن و متکبر منتظره تا من چیزی بگم که نمی گم .- منم از آشنایی با شما خوشحالم . خوشحالترم میشم اگه اسمتونو بدونم.- خوشحالی که زوری نیست .گمان هم نمی کنم این آشنایی اونقدارا طول بکشه که اسم من لازمتون بشه.بی توجه از کنارش رد میشم و میرم طرف روشنک . اصلا حوصله ی این مردای از خود راضیِ کنه رو ندارم. مردایی که فقط براشون قدر یه شب ارزش داری و فرداش با ملحفه های تخت تو رو هم عوض میکنن .روشنک با دیدنم مثل همیشه لا قیدانه میخنده ومیگه :- بابا بی خیال . دنیا دو روزه . یه روزش دیروزه یه روزش امروزه . سخت نگیر .- یعنی من کشته ی این جملات فلسفی توام . تو حیف شدی به خدا.- آره دیگه من واقعا حیفم .کسی قدر نمی دونه .مثلا همون آقا خوش تیپه که الان داشت با تو گپ میزد . وگرنه جای برج زهرماری لنگه تو میومد سراغ من .- جان تو اگه زودتر میدونستم با کمال میل تقدیمت می کردم .*******صدای در که بلند میشه میفهمم بالاخره گورش رو گم کرده و رفته بیرون. تنم درد میکنه . می رم توی دستشویی . خون گوشه لبم رو پاک میکنم . بازو و یه قسمت از شونه ی چپم سیاه شده . حالم مثل همیشه گرفته است . صدای زنگ موبایلم می کشونتم توی اتاق . به شماره ی روی صفحه نگاه میکنم. روشنکه .- سلام - سلام . چطوری بانوی شکست خورده ؟- حالت خوشه ها روشنک !- من عادت ندارم مثل تو خودم حال خودم رو بگیرم .- عجب خود بیخودیم من پس من - بابا سخت نگیر این هزار بار .امشب یه مهمونی توپ خونه ی بهرام ایناست .بیا بریم حالت میاد سرجاشبه کبودی های بدنم فکر میکنم و به زندگیم که از اونها هم سیاه تره . می خوام بگم نه . حوصله خودمم ندارم چه برسه به یه مشت آدم هرزه ی متظاهر ولی نمی فهمم با چی لج میکنم .- باشه یه جا قرار بزار با هم بریم .****با روشنک که از در میریم تو با اولین نگاه به شلوغی و سر صدا از اومدنم پشیمون میشم .لباسی که انتخاب کردم آستین سه ربعه با یقه ی هفت خیلی باز و دامن کوتاه که حتی روی زانو هام هم نمی رسه . روی شونه ام مرتبش میکنم تا مطمئن شم کبودی ها رو می پوشونه .- او لَه لَــــــه . ببین کی داره میاد . رد نگاه روشنک رو می گیرم و می رسم به سپهر . سپهر با اون چشمای آبی و جیبای پر پول لقمه ی چربیه برای هر کدوم از زنها و دخترای این جمع الکی خوش. بالاخره میرسه به ما . نگاه هیزشو می دوزه به من .- به به . رها جـــــــــــون . چطوری ؟جونو طوری میکشه که چندشم میشه . اخمام میره تو هم . فقط براش سری تکون می دم .- تو چی کار می کنی که قیافت هر چی جدی تر میشه جذابترم میشی ؟ جان خودم مهره مار داری دختر .تو دلم میگم جذابتر میشم چون تو عادت به لبخندهای مکش مرگ ما داری نه اخم های درهم .روشنک که انگار این نادیده گرفته شدن بد جوری خورده توی ذوقش دستشو توی بازوی سپهر حلقه میکنه و اونو با خودش می کشونه یه طرف دیگه .می رم یه گوشه . امشب حتی دیگه حوصله جنگولک بازیم ندارم . حتی نمی تونم قاطی جمع دیوونه ی اینا بشم بلکه وسط این بازیای مسخره خودمو و دردامو گم کنم . خیره میشم به اون وسط , پیست رقص . چه جای خوبیه برای من که به همه ساز زندگی رقصیدم . - نگاه حسرته یا تحقیر ؟صدا از جا می پروندم . بازم همون مرد چشم سیاهه . این دفعه هم عین اجل معلق درست کنار دستم سر و کلش پیدا شده . ظاهرا علم غیب هم داره . نگاهم هم حسرت بار بود هم تحقیر آمیز .اما دلم نمی خواد کسی به این راحتی درون من رو بخونه اونم منی که اینجا بین این آدمها حتی اسم خودم رو هم ندارم . بی جواب ازش میگذرم و میرم وسط پیست . با آهنگ اسپانیایی که داره پخش میشه به تنهایی پا میکوبم . توی هیچ چیز این زندگی که به جایی نرسیدیم لا اقل رقاصه ی خوبی شدیم . حیف از اون هم چیزی به ما نماسید . موزیک که قطع میشه می ایستم . همه کنار کشیدن و به رقص من نگاه می کنن . تمام حرصم رو سر پاهای بدبختم خالی کردم که به ذوق ذوق افتادن . سپهردوباره پیداش میشه .- دختر تو آتیش به پا میکنی . این تن عین نسیم اینقدر نرم این ور اون ور میره که هیچ کس نمی تونه ازت چشم برداره . زدی رو دست جنیفر و شکیرا .این دور رو با من برقص .- نه دیگه . خسته شدم .می خوام یه نفس بگیرم .دنبال یه همرقص دیگه بگرد .می رم کنار پنجره . تقریبا پشت پرده ها خودمو استتار می کنم . یه لیوان شربت جلوم ظاهر میشه . بر می گردم . بازم همون مرده . لیوان رو ازش می گیرم و لاجرعه سر می کشم . ساکت فقط نگاهم می کنه . دوباره زل می زنم به شب بیرون پنجره . دستی دور بازوم حلقه میشه .- خوشگل خانوم قایم شدن فایده نداره . گیرت انداختم . یه دور هم با ما برقص کلک .اه این سپهر مزاحم باید تو هر مهمونی و پارتی باشه حتما ؟ بر میگردم . متین هنوزم کنارم ایستاده . نگاه و لبخند تمسخر آمیزش دوباره بر گشته .بهش توجهی نمی کنم . - همرقص من باید قدش به من بخوره . من که نمی تونم کفشامو در بیارمو با تو برقصم .- شما با ما برقص من روی پنجه هام وای میستم . - این قدر خوردی که روی پا بند نیستی . روی پنجه وایستی که نقش زمین میشی.توی چشمای آبی سپهر طوفان به پا میشه .متین مداخله می کنه و اون یکی بازوم رو می گیره .- ببخشید ولی قول این دور رقصو من قبلا گرفتم .دیر رسیدی رفیق .بعد من رو با خودش میکشونه یه گوشه دیگه ی سالن . بازوی مجروحم توی دستشه و صورت من از شدت درد بد جوری در هم رفته .صدای قرچ قرچ دندون هام رو به وضوح می شنوم . بر میگرده بهم نگاه میکنه .بازوم رو ول میکنه و من آهی از سر درد و آسودگی میکشم . ابروهاش در هم میره و چشماش ریز و دقیق میشه توی صورتم اما هنوزم چیزی نمی گه . برای اولین بار بهش دقت می کنم .نزدیک سی ، سی و دو ساله و بلند قده حداقل 185 , چهارشونه و ورزشکاری , گندمگون و خیلی خوش لباس . خیلی خوشگل نیست اما شدیدا جذابه. قیافش من رو یاد ببرهایی میندازه که در کمین شکارن .دوباره یه ابروش بالا میپره .- خوب رها خانوم . انگار سنجش من تموم شده .- مثل اینکه معرف حضور هستم .- من چیزی بخوام و نشه؟ هرگز . ولی ترجیح می دم بقیه اش رو از خودت بشنوم .- منم ترجیح می دم کسی دماغشو توی زندگی من نکنه همونقدر که خودم دوست ندارم توی زندگی خصوصی کسی سرک بکشم .ازش دور میشم. تمام شب سعی می کنم این فاصله رو حفظ کنم.نمی دونم چرا؟ اما این مرد مرموز بدجوری من رو نگران میکنه .********* نگاه خیره ی مردک شکم گنده , خلیلی حالم رو به هم میریزه . فکر می کنم اگه خونه مونده بودم بهتر نبود ؟ نگاه های هرزه مگه با هم فرق می کنن ؟ چه رفقای مست حمید چه امثال خلیلی ؟اما بازم دوست ندارم الان خونه باشم . اینجا حداقل احساس بره ی تنهای گیر افتاده بین یه لشکر گرگ رو ندارم .لااقل اینجا تنها قربانی جمع نیستم . هنوز دنبال راه فرار از نگاه های چندش آور خلیلی میگردم که همراه متین سمت من میان .فکر می کنم گل بود حالا شد گلستان . روبه روی من که می رسن خلیلی یه لبخند گل و گشاد تحویلم میده . حتی از این فاصله هم بوی گند مشروبی که خورده دلم رو به هم میزنه . جلو میاد که صورتمو ببوسه که خودم رو عقب میکشم .- مهندس آثار جرم روی صورتتون می مونه - از نظر من بلا مانع است- فکر منو بکنید کلی پول این آرایش رو دادم تا آخر شب لااقل باید دووم بیارهبه وضوح بهش بر میخوره . به جهنم . می خوام سر به تنش نباشه مردک وقیح . هر کاری هم می کنم از رو نمی ره .- رها ,عزیزم می خوام بایکی از دوستام آشنات کنم . مهندس متین اعتمادی . متین سری خم می کنه و دستشو جلو میاره .- تعریفتون رو زیاد شنیدم به دستش نگاه می کنم و فقط سرمو تکون می دم . فکر میکنم خدا رو شکر این خلیلی هم چیز چندانی از من نمی دونه وگرنه تا الان تا سایز لباس زیر دوست پسر سابق دختر خاله هامم به متین گفته بود . خصوصا حالا که حسابی سرش گرمه . متین به دست آویزونش نگاهی می کنه و گوشه ی لبش بالا میره . خدمتکاری رو که نزدیک ماست صدا میزنه و ازش سه تا گیلاس مشروب می گیره . یکی رو به دست من میده ویکی هم به دست خلیلی . گیلاس خودش رو بالا میبره .- به سلامتی این آشنایی با بدجنسی لبخندی میزنه . بلافاصله تلافی کرده .عجب آدم نامردیه این !یادم باشه هیچ وقت گزک دستش ندم . گیلاسم رو به لب میبرم اما نمی خورم . متین که متوجه شده لبخندش پررنگتر میشه . یه موزیک ملایم پخش میشه و همه زوج زوج میرن وسط پیست تا تانگو برقصن . متین دستش رو طرف من دراز میکنه .- افتخار میدی ؟تو این فکرم که حالا اینو چه کار کنم که روشنک صدام میزنه . به بهانه ی صحبت با روشنک از اونها دور میشم . خدا رو شکر یه جا این سنسورهای روشنک روشن شد. می دونه از خلیلی هیچ خوشم نمیاد .- به موقع به دادت رسیدم یا نه ؟ دوباره این کوتوله شکم گنده مختو گذاشته بود تو سینی ؟ - آره واقعا- ولی حیف فرصت هم صحبتی با اون جیگر بغل دستیشو از کف دادی . نمی دونی آنیتا با چه حرصی داشت نگاهت میکرد- میدونی روشن فکر میکنم شیطان اگه صورتی داشت مسلما شبیه متین بود . همین قدر جذاب و همین قدر وسوه انگیز و حتما همین قدر ترسناک .*******خسته ام .بدجور خسته ام . اونقدر که نای بالا رفتن از پله ها رو هم ندارم .تنها چیزی که می تونم بهش فکر کنم یه فنجون قهوه ی داغه و تخت گرم و نرمم به اضافه ی یه موزیک ملایم . در خونه رو که باز می کنم مانتو و مقنعه ام رو روی اولین مبل پرتاب میکنم . می خوام برم توی آشپزخونه که صدای موزیکی که از اتاق حمید میاد به گوشم میرسه. چه عجب امشب اومده خونه ! یکم دقیقتر که گوش میدم طنین قهقه ی پر عشوه ی زنی میخکوبم میکنه .به جای آشپزخونه به طرف اتاق میرم . لای در باز مونده . چیزی که میبینم حالم رو منقلب میکنه . خدایا آخه چرا امشب که من تا سر حد مرگ خسته ام ؟اون از روزم که با رئیس قسمت دعوام شد . اینم از شبم . قهقه ها به نفس نفس زدن تبدیل میشه .وای نه تحمل این یکی رو دیگه ندارم .نفرت انگیزه . گوشی رو بر می دارم و به روشنک زنگ میزنم .- الو روشن , امشب از مهمونی خبری نیست ؟- به علیک های .منم خوبم مرسی .- خوب بابا سلام . پرسیدم چه خبر ؟- باز چی شده پاچه میگیری؟- روشن!- چه خبرته ؟ نه به ناز اون موقعت نه به الانت- اصلا بیخیال . خدافظ- چه زود هم بهش برمیخوره !آدرسو بنویس که دلم برای اخلاق سگ سگیت یه ذره شده.*********هنوز از راه نرسیده سپهر روی سرم خراب میشه .- ااااااااا توام که اینجایی. همین الان داشتم با خودم میگفتم پارتی ایندفعه عجب کسل کننده است .کاش تو هم میومدی که دیدمت .- همین مونده بود تو یکی مستجاب الدعوه بشی .انگار نه انگار که چیزی گفتم یه نگاه هرزه به سرتا پای من میندازه .- چه لباسی پوشیدی امشب . چه نایسه . رنگش رو پوستت فوق العاده است .به لباس آبی ای که مهتاب از دبی سوغات برام آورده نگاه میکنم . چقدر از این لباس بدم میاد . اگه نمی خواستم هر چی زودتر از خونه تو اون وضعیت بیرون بزنم محال بود بپوشمش .- خدا رو شکر تو طراح لباس نشدی .هنوز جمله ام رو تموم نکردم که ازکنارش رد میشم .اما انگار با چسب به من چسبیده باشه همراهم میاد . میرم پیش روشنک . طوری توی صورت مرد مقابلش محو شده که حتی پلک هم نمی زنه .مرد داره با ته لهجه امریکایی چیزایی راجع به بازار خراب سهام تو اروپا حرف میزنه . موندم از کی تا حالا روشنک اینقدر اقتصادی فکر میکنه ! بالاخره سخنرانی آقا تموم میشه وروشنک من رو می بینه وشروع میکنه به معرفی که دستی توی بازوم حلقه میشه .بر می گردم . سپهره که هنوزم عین کنه کنار من وایستاده . چشم غره ام رو نادیده میگیره . خودم رو کنار میکشم . اما هنوز دست بردار نیست . امشب دیگه اصلا حوصله ی این یکی رو ندارم . سرم رو به گوشش نزدیک میکنم .کلی ذوق مرگ میشه . آروم بهش میگم قبل از اینکه گیلاس توی دستم رو بکوبم تو صورتت دستتو بکش کنار . صدای سائیده شدن دندوناش رو روی همدیگه می شنوم .اما انگار از لحنم فهمیده چقدر جدیم که راهش رو کشید و رفت . سر درد امانم رو بریده .دلم میخواد سرم رو بکوبم به دیوار بلکه با متلاشی شدنش آروم بگیره . روشنک قیافمو که میبینه می فهمه چه حالیم که بهم می گه :- کیفمو گذاشتم تو اتاق اولی . هر جور مسکن باب میلت باشه توش پیدا میشه .بعد هم یه چشمک تحویلم میده. حتی نا ندارم ازش تشکر کنم. فقط امیدوارم تا رسیدن به اتاق به کسی نخورم .در رو باز میکنم و میرم تو. تو نوری که از بیرون میاد دنبال کیف روشنک می گردم . پیش خودم میگم همیشه با این تیپ بنفش کیف یاسی رنگ بزرگش رو ست میکنه .باید همین جاها باشه . یه دفعه در پشت سرم بسته میشه و همه جا تو سیاهی فرو میره . برمیگردم بلکه چراغ رو روشن کنم که محکم می خورم به کسی . نمی بینمش . - روشن تویی ؟ پس کو این کیفت ؟ دو تا استامینوفن خواستیم ها!- آخی مسکن می خوای ؟ خودم آرومت میکنم عروسکم .صدای سپهر توی گوشم زنگ میزنه . میام از کنارش رد شم و برم بیرون که محکم مچ دستم رو میچسبه . هر کاری میکنم نمی تونم دستم رو آزاد کنم .- ول کن دستمو وگرنه ....- وگرنه چی ؟ با چی می کوبی توی صورتم . اگه با لبای نازت باشه که ممنون میشم .صورتشو میاره جلو . بوی تند الکل می پیچه توی سرم . تا خرخره مشروب خورده .- بزار برم سپهر . الان حالت خوب نیست .- اتفاقا از همیشه بهترم .میکشوندم گوشه ی اتاق . چشمهام به تاریکی عادت کرده . گوشه اتاق یه تخت خواب فرفورژه است . - سپهر اذیت نکن .- اذیت کنم چی میشه ؟ این همه تو منو اذیت کردی یه شبم من. نترس بهت قول میدم بد نگذره .- ولم کن دیوونه - آره من دیوونه ام .اما تو دیوونه ام کردی . پس دختر خوبی باش و وحشی ام نکن . پنجه میندازم به پرده ی پنجره تا تعادل خودم رو حفظ کنم .اما اون همچنان من رو دنبال خودش میکشه .با کشیده شدنم پرده رو هم پاره می کنم . حالا نور چراغ توی خیابون صورت کریه شو رو روشن می کنه . چشماش سرخ سرخه . انگار ازشون خون می چکه . توی دلم میگم خدایا من هر کاری کرده باشم هنوزم بنده ی توام .هنوز هم پاکی ام رو می خوام .- پست فطرت عوضی . ولم کن .دست آزادم رو بلند نکرده توی هوا می قاپه . پرتم می کنه روی تخت . هر چی تقلا می کنم نمی تونم خودم رو رها کنم . صدای جیغ و دادم توی سر و صدای مهمونها و موزیک بیرون گم میشه . هر کاری که می تونم می کنم تا از خودم محافظت کنم . چنگ می ندازم .گاز میگیرم . می خواد با لباش هم کامی از من بگیره و هم صدام رو خفه کنه .بوی گند نفسش حالمو به هم می زنه .سرم رو به این طرف و اون طرف تکون میدم .- آشغال . نه . خدا یا به دادم برس ...مستاصل شدم .اما میدونم ناامیدی برای من برابر با باخته .هنوز با همه ی توانم دارم می جنگم که در اتاق باز میشه .یه نفر میاد تو وازپشت یقه ی سپهر رو میگیره و با یه مشت پرتش میکنه یه گوشه . یه لگد جانانه هم نثارش میکنه .بعد من رو که گیج ودرهم ریخته ام توی یه حرکت بلند میکنه .حالا توی نوری که در تو سرک میکشه می بینمش .متینه . من رو می کشونه بیرون . همچنان سر در گمم که مانتوم رو می ندازه روی دوشم و از در ورودی بیرون می برتم . در یه ماشین رو باز میکنه و من رو می فرسته تو.من همچنان گیج وگنگ فقط اطاعت می کنم .حالم بده .نفسم بند اومده.توی سکوت یه خورده توی خیابونا می گردیم . هنوز تمام تنم می لرزه . نمی دونم از ترسه یا شدت ضعف . بعد از نیم ساعت متین به حرف میاد .- آدرس خونتو بده برسونمت .اسم خونه هم انگار گلوم رو فشار میده .یه نگاه بهش میندازم که حسابی جدیه .جدی اما آروم .- خونه نه . نمی خوام برم خونه . منو ببر خونه ی روشن- روشنک باید هنوزم توی مهمونی باشه خدایا کجا برم ؟کجا رو دارم که برم؟ به ساعتم نگاهی میندازم . ساعت از یازده و نیم هم گذشته .برای مهمونی رفتن عادی خیلی دیره .تنها جایی که فکرم میرسه خونه ی دانشجویی بهاره و دوستاشه . آدرس رو میگم و چشم میدوزم به چراغهای رنگی توی تاریکی خیابون . متین تو سکوت رانندگی میکنه . جلوی آپارتمان پیاده میشم . تازه یادم میفته هنوز ازش تشکر نکردم بر میگردم و خم میشم .شیشه رو پائین میکشه وبهم نگاه میکنه .توی نگاهش هیچ چی نیست .- نمی دونم امشب از کجا پیدات شد اما هر چی بود واقعا ازت ممنونم .صدام میلرزه .سری تکون میده یعنی مهم نیست . فکر میکنم تا هیمن جا بسشه دیگه .میرم طرف در . زنگ میزنم اما هر چی صبر میکنم کسی جواب نمی ده . دوباره تلاش می کنم اما بی فایده است . از توی گوشیم شماره ی بهاره رو پیدا میکنم .- الو بهار . خودتی ؟ کجائی؟- به ! سلام بانوی کم پیدا - سلام . چطوری ؟ چه کار میکنی ؟- ای ! اوضاع دانشجوی شب امتحانیه دم امتحان چطوره ؟ اومدم شیراز بلکه توی فرجه قبل امتحانا یه کم درس بخونم . الانه دیگه هر کی رفته سی خودش .وا میرم . نمی فهمم از بهاره خداحافظی می کنم و گوشی رو قطع می کنم یا نه .روی پله های دم در میشینم . سرم رو توی دستام میگیرم که یه جفت پا جلوی خودم می بینم . سر بلند میکنم و متین رو می بینم که رو به روم ایستاده .هنوز نرفته . زیر بازوم رو میگیره و از جا بلندم میکنه . بی اراده دنبالش میرم .سوار ماشین میشم . بدجوری در مونده شدم . راه می افته بد از یه مدت با ریموت در حیاط خونه ای رو باز میکنه و میریم تو . ماشین رو پارک میکنه .یه لحظه فکر می کنم من رو کجا آورده این ؟نکنه ...؟ بد با خودم می گم چه فرقی می کنه؟ من که در هر حال جایی رو ندارم برم .اگر از چنگ سپهر بیرون نکشیده بودم یه کم زودتر این بلا سرم نازل میشد .پیاده میشم و پشت سرش میرم تو ساختمون . یه خونه ی ویلائی دوبلکس بزرگ رو جلوی روم میبینم . برمیگردم و دوباره به اون چشم میدوزم . آروم به نظر میاد . آروم و ملایم اون قدر که من رو هم تحت تاثیر قرار میده .با اشاره ی دست تعارفم میکنه برم تو . توی سالن , کنار شومینه , روی اولین مبل میشینم . اونم میره بیرون بی حس به دور و برم نگاهی میندازم . توی نور ملایم سالن همه چیز شیک و آنتیک به نظر میرسه .اما حوصله ی توجه به ریزه کاریها رو ندارم . بعد از چند دقیقه با دو تا لیوان شربت بر میگرده . یکیش رو میده دست من و رو به روم میشینه . ساکت فقط نگاهم میکنه. من چشم میدوزم به لیوان توی دستام . - اینجا.......؟- خونه ی منه .دوباره سکوت میکنه . سکوتش بد نیست . آزارم نمی ده . انگار می خواد اجازه بده خودم رو پیدا کنم .دیگه حتی توی صدا ونگاهش هم اون نیش همیشگی نیست .به لیوانم اشاره می کنه .- نترس مسموم نیست .یاد اون روز اول میفتم .لبخند کمرنگی میزنم.بعد ادامه میده.- میتونم لیوان خودمو بهت تعارف کنم اما حیف دهنیه .نمی دونم چطور , اما لیوانمو روی میز میزارم . لیوان اون رو از دستش می گیرم و لاجرعه سر میکشم . می خندم گر چه خنده ام تلخه .- تعارف اومد نیومد داره .خندم ادامه داره .اما خودم هم می دونم که حالم عادی نیست . بلند میشم می رم کنار پنجره رو به حیاط می ایستم .از صدای قهقه ی خودم تنم یخ میزنه . انگار تمام اتفاقات امشب رو توی شیشه ی پنجره می بینم . نمی فهمم کی خنده ام جاش رو به یه گریه ی تلخ میده . متین میاد پشتم می ایسته . حضورش رو حس می کنم . دست روی شونه ام میگذاره . برمیگردم و دستش رو پس می زنم . چشمام تار می بینه . می خوام برم که مانعم میشه . دیوونه میشم .یاد حمید می افتم ، یاد سپهر، بعد مشت هام رو گره می کنم و با تمام توانم پشت سر هم می کوبم توی سینه اش . دستام رو مهار می کنه و من رو توی بغل می گیره . یه کم تقلا می کنم اما بعد رام آغوشش میشم . سرم رو توی سینه اش میگذاره. هق هق ام سکوت خونه رو خط می زنه . آروم آروم موهام رو نوازش میکنه و میزاره تا خودم آروم بشم .یه لحظه فکر می کنم چقدر گرمای آغوشش خوبه . چقدر حس دستاش خوبه . کاش کسی رو داشتم که هر وقت جلوی دنیا کم میارم پناهم بده . خودم رو از تو بغلش بیرون می کشم . بد انفجاری بود .نمی تونم به صورتش نگاه کنم. گونه های خیسم رو با پشت دست پاک می کنم . فقط می تونم با صدای خفه ای بگم : - متاسفم .- عیبی نداره . خیلی وقت بود این طرفا طوفان نشده بود .دست میگذاره پشتم , از پله های گوشه سالن راهنماییم می کنه سمت بالا . در یکی از اتاق های بالا رو باز میکنه می فرستتم تو . هنوز مردد وسط اتاق ایستادم که بر میگرده . توی دستش یه دامن بلند و یه پیراهن سفید مردونه است . لباس ها رو بهم میده و میگه- حد اقل از لباسای خودت برای خواب راحتتره . این جوری نگاهشون نکن . مد جدیدن . بعد میره بیرون .در رو هنوز نبسته که سرش رو دوباره میاره تو - کلید روی در هست .یدکش هم دست بی بی خانمه که امشب نیست . من عادت ندارم تو خواب راه برم اما از بابت تو مطمئن نیستم . بهتره در رو از پشت قفل کنی .در رو پشت سرش میبنده . اول به لباسای توی دستم و بعد به اتاق نگاهی می ندازم . اتاق نسبتا بزرگیه با یه تخت خواب یک نفره و میز آرایش . دکوراسیون ساده اما خیلی شیکی داره .میرم طرف در . کلید رو توی مشتم می گیرم .اما بعد فکر می کنم من که بی دلیل این قدر به این مرد اعتماد کردم .این کلید دیگه چیز چندانی رو عوض نمی کنه . دوباره رهاش می کنم . لباس عوض میکنم .روی تخت دراز میکشم .با وجود خستگی وحشتناک تمام طول شب رو خواب و بیدار می گذرونم.سپیده سر نزده بلند میشم لباس می پوشم .پاور چین پاورچین پله ها رو میام پائین . می خوام بدون اینکه اون رو دوباره ببینم بزنم بیرون اما نمی دونم چرا . پام به پارکت کف سالن نرسیده صدای سلامش در جا میخکوبم می کنه .سعی میکنم وقتی جوابش رو میدم صدام واضح و بدون لرزش باشه .- سلام- چه سحر خیز ! صبحانه حاضر و آماده انتظار سر کار خانمو میکشه . بیا ببین چه کدبانویی شدم برای خودم .دست بی بی خانمم درد نکنه .طوری حرف میزنه و رفتار میکنه انگار صد ساله همدیگرو میشناسیم . دنبالش میرم . صبحونه ی مفصلی روی میز چیده . نفس عمیقی می کشم و سعی میکنم مثل خودش راحت باشم . پشت میز میشینم .- مثل اینکه من اینجا مهمون بودم , تو از قحطی برگشتی که چنین میزی چیدی ؟- نه فکر کردم تحویلت بگیرم میخوای فرار کنی جون داشته باشی .جا می خورم . خوب این وقت صبح با این وضعیت فهمیدنش خیلی هم مشکل نبوده . خودم رو مشغول خوردن میکنم .- ترسیدم صاحب دامن بیاد خیلی خوشش نیاد بی اجازه لباسشو پوشیدم .- صاحب دامن اگه اینجا زندگی می کرد پیراهنشم بهت میداد .- گفتم شاید پیراهنش سایزم نبوده .- دامنو به سفارش مهتا خواهرم سوغات آوردم . هر چند مطمئنم روی حساب چشم و هم چشمی با خواهر شوهرش چنین چیزی خواسته و گرنه این جور مدلا رو معمولا نمی پوشه.- در هر حال من باید امروز برم سر کار .- کجا کار می کنی ؟- توی یه شرکت نرم افزاری . الانم اگه زودتر نجنبم حسابی دیرم میشه . اول صبحم با غرغر رئیس شیرین میشه . از یه آژانس برام ماشین می گیری لطفا؟سری تکون میده و میره سمت تلفن . نمی دونم با چیزایی که این چند وقته دیدم چقدر احمقانه است که فکر کنم یکی یه شب قراره بشه فرشته ی نجات کسی مثل من .****** از حموم بیرون میام و رو به آینه موهام رو با حوصله اتو میکشم .این بار کار آرایشگر فوق العاده بوده . مدل خوردی که موهام رو کوتاه کرده با سرای نوک تیز به صورتم میاد .پیراهن زمردی رنگی رو که هر روز پشت ویترین تماشا میکردم و تا دیروز دلیلی برای خریدنش نداشتم , می پوشم . برمیگردم و از نیمرخ نگاهی به خودم توی آینه میندازم . از ترکیب رنگ زمردی روی پوست سفیدم خوشم میاد . طرف بدبین ذهنم دوباره شروع میکنه به سوال و جواب . چطور دیروز موقع خریدن پیراهن سوال همیشگی رو از خودم نپرسیدم ." برای کی ؟" چطور امروز دارم با میل به این مهمونی میرم ؟ من که همیشه فقط برای فرار از تنهایی به این جور مجالس پناه میبردم . من که فقط می خواستم تو این مهمونی ها اونقدر خودمو خسته کنم که نتونم به زندگی آزار دهنده ی خودم فکر کنم .پس چرا این دفعه خیلی هم از رفتنم نارارضی نیستم ؟ خودم ,خودم رو تبرعه می کنم . توی این چند ماه به اشتباه برای شاد بودن دنبال دلیل می گشتی . قبلا این طور نبودی . می تونستی با بهانه های کوچیک هم خوش باشی . دوباره طرف بدبین می گه " خوب بهانه ی تو الان چیه ؟ ". میخوام صداهای توی سرم رو خفه کنم که انگار یکی اون وسط توی گوشم میگه " به همه داری دروغ میگی آفرین !اما به خودت چی؟". همه ی این افکار رو پس می زنم . بر عکس این اواخر با دقت آرایش می کنم .وقتی میرسم هنوز مانتوم رو درنیاوردم که چشمم توی مهمونا می گرده .به خودم میگم " فقط می خوام ببینم امشب کیا هستن ؟ " تازه یاد سپهر میفتم . با همه ی وجودم آرزو میکنم اون نیومده باشه .فکر دوباره دیدنش هم تموم تنم رو میلرزونه . فکر میکنم با وضعیت دفعه ی قبل دوباره اومدنم حماقت محضه . امشب هر بلائی سرم بیاد حقمه . باقی مردای این مجلس هم تو نامردی جلوی سپهر کم نمیارن .روشنک رو وسط مهمونا پیدا می کنم .می رم پشت سرش و دستم رو دورش حلقه می کنم .- سلام روشن جون .- ااا جل الخالق ! این کیه که شکل رهاست ؟- نشناختی ؟ حق داری آخه از همیشه خوشگل تر شدم .- نه بابا ! نشنیده بودم این اواخر کسوف داشته باشیم .- چطور؟- آخه هر چی نگاه می کنم خورشید رو نمی بینم که بفهمم آفتاب از کدوم طرف دراومده تو خوش اخلاق شدی .- آفتاب در نیومده . من از اولش ماه بودم . منتها تو هنوز شب چهارده منو ندیدی .همین موقع چشمم میفته به متین و نمی فهمم که روشنک چه جوابی بهم میده .لبخندم ناخودآگاه پر رنگ میشه .می رم به طرفش . قبل از اینکه حرفی بزنم لبخند طعنه آمیز همیشگی روی لبهاش میشینه و یه ابروش رو بالا میده .بعد از اون شب دیگه ندیدمش . دوباره شده همون متین قبل.- ببینم تو این مدت کلاس دفاع شخصی رفتی که دوباره این طرفا پیدات شده اونم با این تیپ ؟- نه ! می خواستم برم اما از چند شب پیش تا حالا تصمیمم عوض شد . فکر کردم تو این دوره ی گرونی مغز خر هم قیمت خون شده . سپهر اون قدرا هم ثروتمند نیست .تمسخر نگاهش بیشتر میشه . انگار اونم به همون چیزی فکر می کنه که چند دقیقه ی پیش من فکر می کردم . به وسعت عملکرد مردها توی نامردی .نمی فهمم یکدفعه یه دختر قد بلند خیلی خوش هیکل از کجا پیداش میشه . از گردن متین آویزون میشه و گونه اش رو به گونه ی اون میسایه . شروع میکنه به احوالپرسی اون هم گرم و صمیمی . اما من همه ی حواسم به ظاهرشه که عین هنرپیشه های هالیوودی خوش تراشه . خصوصا رون های خوش ترکیبی که کوتاهی پیراهنش خوب به نمایش گذاشتتشون .یه لحظه بدن ترکه ای خودم رو با اون مقایسه میکنم و می بینم من در برابر اون هیچ جذابیتی ندارم . بی خود نیست حمید نگاهم هم نمی کنه . با صدای متین به خودم میام سعی می کنم دوباره لبخند رو برگردونم روی لبهام . - رها ،رکسان رو قبلا دیده بودی ؟- نه گمان نمی کنم .رکسان هچنان رو به متین ادامه میده :- من تازه برگشتم . اصلا حوصله ی این جور مهمونی ها رو نداشتم . خوب شد اومدم وگرنه نمی دیدمت .صدای ظریف زنگداری داره . چهره اش زیر آرایش معمولیه با بینی ای که خیلی خوب عمل شده .اما هیکل خوب و لوندیش زیباتر از اونچه هست نشونش میده . دوباره شروع میکنم به مقایسه . اگه منم دماغم رو عمل کنم چطور میشم ؟ حالا گیرم خوشگل هم شدم که چی ؟ اصلا برای کی؟ برای مردی که نمی بینتم ؟ یا برای نگاه های هرزه ای که من رو شبیه مسواکشون می بینن , به هر باغی برسن یه گلی میچینن .چه گلیش هم فرقی نداره ؟یا برای کس دیگه ؟ دوباره صدای متین منو از افکارم بیرون می کشه .- کجائی؟- داشتم فکر میکردم منم امشب چندان حوصله ی این مهمونی رو ندارم.پیش خودم میگم "اینجا جای امثال رکسان و متینه . من اینجا یه جور وصله ی ناجورم ." سری تکون می دم و میرم طرف دیگه ی سالن . آرش که با زن و مردی میانسال مشغول گپ زدنه نگاهش روی من مونده . وقتی می بینه تنها ایستادم با یه لبخند نرم طرفم میاد . فکر می کنم آرش جز معدود مردای این مهمونیه که نگاهش آزارم نمی ده . یه جراح اعصاب موفق در اوایل چهل سالگی جذاب اما آروم که همیشه حد خودش رو حفظ میکنه . به من میرسه و نگاه مشتاقش رو به چشمام میدوزه . - نبینم افسونگر مجلس رو افسون کرده باشن .- خرافاتی نبودی آرش.- با اعتمادی بودی ؟نمی فهمم لحن آرش سوالیه یا توبیخی . هر چند شاید آرش حق داره . من چی میدونم از اون مرد جذاب جز اسمش؟ - من چندان نمی شناسمش اگه جز دار ودسته ی جادوگرهای خبیثه .- هیچ کس چندان اونو نمی شناسه . به خاطر همین هم مرموزه .- قضیه جنایی پلیسی شد . جالبه . تعریف کن .یه نگاه عجیب بهم میکنه .- خوشم نمیاد از ماجراهای مرد دیگه ای حرف بزنم .- ما زن ها فضولی تو خونمونه .با نگاه مشتاقی زل میزنم توی چشماش که شروع میکنه به تعریف کردن .- ظاهرا تحصیلاتش رو تو فرانسه تموم کرده و مهندسی آی تی خونده . اما هیچ کس واقعا نمی دونه اون کجا و چی خونده چون از هر چیزی که فکر کنی یه سر رشته ای داره . یه شرکت بازرگانی موفق رو اداره میکنه که معلوم نیست کجاهای دنیا شعبه داره .تو هر کاری که فکر کنی یه دستی داره . از زندگی خانوادگیش هم که اصلا نمی شه چیزی فهمید . - بالاخره اون باید با یکی روابط نزدیکی داشته باشه که بشه منبع خبری . دوست دختر سابقی چیزی؟- دوست دختر ؟ بهترین ها رو انتخاب میکنه و ظرف نهایتا دو ماه به هم میزنه . - میگم جز سی آی ای , چیزی نیست ؟- شاید هم باشه .************همه ی آدم ها با وجود همه ی احتیاط ها باز هم ناخود آگاه به سمت کشف ناشناخته ها کشیده میشن . مثل من که بعد از هزار تا اما و اگر باز هم کشیده میشم سمت خونه ی روشنک . با خودم عهد کرده بودم که هیچ بهانه ای رو قبول نکنم و توی خونه بمونم اما حالا رو به روی آپارتمان روشنک ایستادم و منتظرم تا بیاد بیرون . بالاخره میاد و راه میفتیم . هنوز ماشینش رو روشن نکرده که طاقت نمیارم و سوالی رو که پشت لبهام به زور حبس کرده بودم می پرسم .- چی شد روشن جون ؟- هیچی هنوز روشنش نکردم .- چی می گی تو ؟ یه کاری ازت خواسته بودم ها !- ماشین رو می گم . بزار سوار شم بعد سوال پیچ کن .- حالا آمارش رو گرفتی یا نه ؟- نه به اون موقع که می گفتم یکی از همین خوش تیپ ها رو لقمه بگیر . می گفتی پیف پیف . نه به حالا که بی قراری . خوشم میاد خوب تیکه ای رو هم پیدا کردی کلک.- بالاخره میگی چی ازش فهمیدی یا نه ؟- دقیقا هیچی .- بین این همه آدم هیچ کس نمی شناسدش ؟ پس چه جوری دعوتش می کنن ؟بعد فکر میکنم تو رو چطور دعوت می کنن؟ روشنک بخاطر موقعیت و پول پدرش اونجا آشنا داره و تو هم روشنک رو داری که مثل بقیه فقط یه چیزهایی ازت می دونه و بس .- این جوری که ، همه فقط میدونن مایه دار و کله گندس و آشنایی با یه همچین آدمی یه روزی به درد میخوره .میرم توی خودم . روشن با یه ضربه به بازوم هلم میده کنار و برم میگردونه توی فضای ماشین .- دیوونه نمی خوای باهاش شریک شی که اینقدر دنبال تحقیقاتی . می خوای خوش بگذرونی . خوش گذرونی هم یعنی بیخیالی . بیا بریم مهمونی و بی خیال دنیا بشیم .گیجم . سر درگمم . دلم برای یه استراحت درست حسابی ، یه خواب آروم و یه نخود آرامش تنگ شده . فکر می کنم دارم با خودم چه کار می کنم ؟ صبح تا شب از خودم کار می کشم و بعدش رو هم به شب بیداری می گذرونم . تنهایی شده خوره و افتاده به جونم . داره مغزم رو از کار میندازه . دیگه نمی فهمم درست چیه غلط چیه . به زحمت شماره ی خانم اکبری ، منشی سابق آرشام رو پیدا کردم . باهاش تماس میگیرم . آرشام مطب رو تعطیل کرده و فقط توی یه بیمارستان خصوصی کار میکنه . آدرس میگیرم و میرم تا ببینمش . چراش رو هنوزم نمی دونم . انگار هر وقت به ته خط میرسم به سرم میزنه برم سراغ اون . تنها مرد قابل اعتمادی که میشناسم . توی راهروی بیمارستان سرگردون این طرف و اون طرف میرم . میدونم تازه از اتاق عمل بیرون اومده و بعد یه جراحی سنگین رفته برای استراحت. دلم رو میزنم به اقیانوس و در اتاق رو باز می کنم . سعی می کنم با فکر کردن به فرعیات ذهن خودم رو از اصل موضوع منحرف کنم . " خاک تو سرت دختر ، مهندس شدی اما هنوز در زدن یاد نگرفتی " از لای در پاورچین پاورچین میرم تو که می بینم روی مبل راحتی خوابیده . آروم و معصوم . محو تماشا کردنش میشم . نگاه کردن بهش هم بهم آرامش میده . همین طور که دارم تمام خطوط صورت و بدنش رو دنبال میکنم ، میرسم به یقه پیراهنش که به خاطر لم دادن به یه طرف توی تنش کج شده و یکی از دکمه هاش هم بازه . توی دلم تلخ میخندم و میگم " دختره ی هیز چشمات رو درویش کن " می خوام ازش چشم بردارم که برق چیزی توی گردنش دوباره نگاهم رو برمیگردونه . یه قدم میرم جلوتر و دقیق تر میشم . یک دفعه شونه هام می افته . قلبم از حرکت وای میسته . گردنبند ون یکادیه که من براش خریده بودم . دلم زیر و رو میشه . نمی فهمم! اون که این گردنبند رو هم برام پس فرستاده بود . پس اینجا توی گردنش چه کار میکنه ؟ مطمئنم که هنوزم توی جعبه ی خاطره هامه . با بلندترین قدم هایی که می تونم بردارم بیرون میرم . توی خیابون عین دیوونه ها میدوم . نمی فهمم چه جوری خودم رو به خونه می رسونم . یه لنگه کفشم رو در میارم و با لی لی خودم رو به اتاق خواب میرسونم . میرم سراغ جعبه و محتویاتش رو کف اتاق پخش میکنم . با دست لا به لای وسایل میگردم و زنجیر رو پیدا می کنم . می گیرمش جلوی چشمام و بهش زل میزنم . مات می مونم . چطور میشه این گردنبند دو جا باشه؟ مگه اینکه ...!!!؟؟؟توی دلم به حماقت خودم میخندم رفتم که چی بشه؟ که داغ دل اون رو تازه کنم؟ که مژده ی خاطره هاش رو خراب کنم ؟ یا این رهای اسیری که جای مژده ی خوب اون رو گرفته به رخش بکشم ؟*************توی این مجلس با وجود کلی آشنا باز هم احساس غریبی می کنم . اون هم وقتی حتی یک نفر ازبین این همه من واقعی رو نمی شناسن . متین رو از دور می بینم . این بار سعی می کنم به عهد خودم وفادار باشم و یه کم ازش فاصله بگیرم . حالا با وجود حرف های آرش و روشنک فکر می کنم یه کم احتیاط تو این شرایط بهتر باشه . اونم برای من که بی تعارف با خودم میدونم جذب گیرایی متین شدم شاید هم جذب محبت اون شبش هر چند هنوزم روی خوشی ازش ندیدم.هوای سالن خونه ی بهروز هم مثل هوای زندگی من گرفته و خفه است . از ساختمون می زنم بیرون و میام توی حیاط , حیاط که نه باغ . لا به لای درخت ها می چرخم و سعی میکنم با نفس های عمیق دود و دم توی سالن رو از ریه هام بیرون کنم .چشمم میفته به متین که کنار بهرام نزدیک گلخونه ایستاده و با حرارت سر موضوعی بحث می کنن . فکر میکنم این چند وقت چرا از هر طرفی که میرم با متین رو به رو میشم . اونقدر توی افکارم غرق شدم که نمی فهمم چطور یک دفعه بهرام نقش زمین می شه . ناخودآگاه میرم نزدیکتر که می بینم متین گیلاسی رو که توی دستشه به تنه ی درخت نزدیکش می کوبه و با لبه ی گیلاس شسکته گلوی بهرام رو می بره . یک لحظه یخ می بندم . سر جام خشک میشم و زل می زنم به دستای خون آلود متین . خدایا من یک شب رو توی خونه ی این آدم سر کردم . گیجم اما نه اونقدر که نفهمم متین خودنویس توی جیبش رو در میاره و تکه هاشو از هم باز می کنه . سر لوله ی خودنویس رو توی بریدگی گلوی بهرام فرو می کنه و دورش رو با کراواتی که قبلا از گردن اون باز کرده می بنده . تازه جرات می کنم تا جلوتر برم .- رها بهروز رو خبر کن . می فهمم داره با من حرف می زنه . می خواد کاری انجام بدم . اما ذهنم معنی کلمه ها رو درست سرجای خودشون نمیذاره . متین خودش بهروز رو صدا میزنه .میرم طرف بهرام . روی صورتش خم میشم . روی گلوش , یه کم بالاتر از بریدگی بدجوری ورم کرده . در یه چشم به هم زدن دور و برش شلوغ میشه . بهروز و چند نفر دیگه بلندش می کنن و می برنش . ولی من هنوز همون طور سرجام روی زانوهام نشستم . به خونی که روی زمین ریخته خیره میشم . خون ... یاد هفته ی پیش میفتم . یاد حمید که با سر هولم داد توی میز شیشه ای آشپزخونه . دوباره خودم رو کف سرد زمین می بینم که از سر شکسته ام خون روی سرامیک های آشپزخونه می ریزه . یه لحظه فکر می کنم کاش یه نفر گلوی حمید رو پاره می کرد . کاش یه نفر گلوی من رو پاره می کرد .دو تا دست از پشت بازو هام رو می گیره و از جا بلندم می کنه . با خودش من رو می کشونه نزدیک پله های ورودی ساختمون و بعد می نشونتم روی یکی از پله ها . تازه وقتی بعد از یک دقیقه دستی با یه لیوان شربت به سمتم خم میشه نگاهم رو از اون نقطه می گیرم و می بینم صاحب دست ها متینه .- یه کم بخور حالت بهتر میشه .دستم رو که برای گرفتن لیوان جلو می برم می فهمم هنوز هم دارم می لرزم . متین کنارم می شینه . دست می ندازه پشت کمرم و سرم رو به بازوش تکیه می ده .- نترس خانوم کوچولو . تا حالا زنبور گزیدگی ندیدی ؟ برمی گردم و نگاهش میکنم . دیگه توی نگاهش تمسخر نیست . چقدر بدنش گرمه . می خوام از جام بلند شم . اما سرم سنگینه و تلو تلو می خورم . متین بلند میشه کنارم می ایسته و کمکم می کنه . فکر می کنم چقدر به کسی که دستم رو بگیره احتیاج دارم. برمیگردم توی سالن اما یه گوشه روی یه صندلی میشینم . پاهام تحمل وزن بدنم رو ندارن .متین هم کنارم میشینه . - امشب درست ندیدمت .جوابش رو نمیدم و فقط نگاهش می کنم .- فکر میکردم شجاعتر از این حرفها باشی .- ببخشید تا حالا شاهد قتل نبودم.میزنه زیر خنده اون هم با صدای بلند . چه خنده ی عجیبی !جذاب اما همون قدر هم ترسناک .- قتل !!! من اگه بخوام کسی رو بکشم این قدر به خودم زحمت نمیدم . بهرام رو یکی از زنبور های باغ گزید . اگر اون کار رو نمی کردم خفه میشد . تو چه طور چنین فکری کردی ؟- آدمی که نمی شناسم و هیچ کس هم چیزی ازش نمی دونه گلوی یه نفر رو توی تاریکی باغ پاره میکنه . باید چه فکری می کردم به نظرت ؟- پس مشکل اینه . من که خواستم با هم بیشتر آشنا بشیم . تو تمایل چندانی نشون ندادی . حالا هر چی می خوای بدونی خیلی راحت می تونی از خودم بپرسی .- تو کی هستی ؟- این رو هنوز نفهمیدی ؟ متین اعتمادی .- فقط یه اسم ؟- تک پسر مهندس اعتمادی بزرگ . شرکت تجاری پدرم رو که بهم ارث رسیده اداره می کنم . حیف بابام زودتر از اونچه انتظارش رو داشت مرد . ندید من نقشه های اون رو برای شرکتش عملی کردم حالا توی دو سه تا کشور شعبه های شرکت رو گسترش دادم . یه خواهر کوچولو دارم که بعد از ازدواجش خیال مادرم راحت شد . با هم رفتن تا پیش خاله هام توی کانادا زندگی کنن . غیر از این ها به هیچ جای این دنیا وصل نیستم . یه کم مکث میکنه و توی صورتم دقیق میشه تا اثر حرفهاش رو توی چهره ام ببینه . اما من هنوز هم احساس می کنم جوابم رو نگرفتم هر چند به روی خودم نمی آرم . - دیدی اونقدرها هم مرموز نبودم . حالا نوبت تواه.- من یه دختر معمولیم از یه خانواده ی معمولی با یه زندگی معمولی.چیزدیگه ای نمی گم . هنوز هم سرد و یخزده ام .اون هم ساکت فقط نگاهم میکنه . فکر می کنم واقعا یه آدم فقط همینه ؟ رو به آینه به خودم میگم " من نمی رم . نه من نمی خوام برم به این مهمونی. بهتره این یه دفعه رو خونه بمونم " .بعد فکر میکنم اگر قرار نیست که برم برای چی موهامو فر زدم و آرایش کردم و حالا هم توی کمد دنبال یه لباس خوب می گردم ؟ اصلا این بار هم مثل همیشه . چه دلیلی داره که نرم ؟ بعد از یه جنگ اعصاب حسابی با حمید که دیگه حتی حاضر به حفظ ظاهر پیش خانواده ها هم نیست یه کم تنوع برام لازمه . فکر کن داری میری جشن عروسی ای که الان باید با حمید اونجا باشی . لباس می پوشم و از آژانس یه ماشین کرایه می کنم . اما وقتی سوار میشم آدرس تالار عروسی بهناز رو به راننده میدم . دم در چشمم که به شلوغی و جمعیت میفته از اومدنم پشیمون میشم . اگه حتی به جای مهمونی رفتن و دیدن متین و روشنک ، خونه مونده بودم بهتر بود تا اینکه بیام اینجا .هر چند دیگه خیلی دیره چون عموی حمید منو دیده . بعد از تبریک میرم توی سالن خانومها . هنوز از راه نرسیده نگاه کنجکاو همه رو روی خودم حس میکنم . مادر حمید جلو میاد .- سلام مادر.- سلام .چه عجب ما شما رو دیدم .- ما که همیشه زیر سایه ی شمائیم .- این سایه ما چطوره که ماهیچ وقت نمی بینیمتون ؟ حمید هم اومده ؟ دلم براش یه ذره شده .- نه نتونست بیاد .- وا عروسی دختر عموش نیومد . چه کار واجبی داشت ؟چی می تونم جواب بدم ؟ بگم نیومد تا همین سوالها رو از من بپرسید ؟ تا کلافه شم ؟ تا تنها بمونم ؟ تا ... - یه قرداد توی اصفهان گرفته بود رفته بود اونجا . برای برگشتن بلیط گیرش نیومد .این بار حنانه جواب میده .- مژده یه کم کمکش کنی جای دوری نمیره ها ! زن و شوهر که دیگه من و تو ندارن . یه گوشه ی زندگیتون رو بگیر این قدر حمید سگ دو نزنه !!!چشمام گرد میشه . زبون درازم توی دهنم قفل شده و هنوز جوابی بهش ندادم که نگاهی از سر تا پا بهم میندازه و میگه - ناراحت نشیا ولی نیست که خیلی سفیدی این رنگ مشکی اصلا بهت نمیاد .چی می تونم بگم وقتی خانواده خودم هم همین طور من رو متهم می کنن . وقتی بابا فکر می کنه به خاطر ازدواج اجباریم با حمید کنار نمیام که اون از خونش فراری شده . که لابد هنوزم بلند پروازم و حمید دنبال برآورده کردن رویاهای منه . چه میدونن که الان همه ی رویای من بودن کنار مردیه که یه شونه ی محکم برای تکیه کردن داشته باشه و یه آغوش گرم برای این که حس کنم یه زندگی عادی دارم . توی خیال خودمم و نمی فهمم که حنانه چه کنایه های دیگه ای رو بار من می کنه . احساس خفقان می کنم همین که یه کم می گذره بلند میشم و بعد از تبریک مجدد به بهانه ی تنهایی زودتر میزنم بیرون . پناهی ندارم جز سیاهی و تنهایی خونه ای که در و دیوارش با من آشناترن تا صاحب اون .*******همون تیپ شب عروسی خودم رو درست کردم و لباس پوشیدم . می خوام تلافی اون مجلس رو دربیارم . از در که میرم تو باچشم دنبال متین می گردم . بعد طرف بدبین ذهنم شروع میکنه به سرزنش کردن . " تو که میگفتی اومدی جایی که یه چند ساعتی رو بی خیال همه چی خوش باشی. پس چه کار به اون داری ؟" خودم رو بلافاصله تبرعه میکنم که من از اول هم آدمای مرموز ر

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





سه شنبه 11 تير 1392برچسب:,

|
 


به وبلاگ من خوش آمدید


 

mo1

 


تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان love و آدرس lovelife2.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





اسمارت فون نیوز. پایگاه تخصصی اندروید
جی پی اس موتور
جی پی اس مخفی خودرو

 

 

مدریت.
LOVE LIKE THES
یه داستان عاشقانه
رمان یک شنبه ی غم انگیز
رمان یک شنبه ی غم انگیز
رمان یک شنبه ی غم انگیز
رمان یک شنبه ی غم انگیز
رمان یک شنبه ی غم انگیز
رمان یک شنبه ی غم انگیز
یه داستان عاشقانه ی غم انگیز!!!
عکس ومتن
عکس
داستان ديوانگی و عشق
کوروش کبیر

 

 

RSS 2.0

فال حافظ

قالب های نازترین

جوک و اس ام اس

جدید ترین سایت عکس

زیباترین سایت ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

بهترین سرویس وبلاگ دهی


ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 5
بازدید ماه : 5
بازدید کل : 1506
تعداد مطالب : 16
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1